Archive for the ‘تاریخ دروغین فارسها’ Category

نگاهی گذرا به مقاله زبان فارسی، باستان گرایی و هویت ایرانیان

آگوست 29, 2007

شاهنامه یا هندوانه سید حیدر بیات heydarbayat@yahoo.com   اخیرا مقاله ای بسیار مفصل و دراز دامنی  در نقد مقاله‌ی آقای براهنی به قلم شخصی به نام «محمد جلالی “چیمه”» منتشر شد. این مقاله و مقالات دیگری از این دست تنها و تنها نشان دهنده خواب آشفته مورچگانی است که از جدی شدن بحث هویت خواهی در ایران به یاوه گویی افتاده‌اند. گفتنی است که براهنی تاکنون چندین مقاله در مورد ملت ترک ایران نگاشته است اما مقاله اخیر او تحت عنوان «صورت مسئلهء آذربایجان…»  شاید جنجالی ترین مقاله سال باشد. تقریبا نزدیک به ده نقد یا بیشتر در مورد این مقاله تاکنون منتشر شده است و تمام مقالاتی که از طرف نویسندگان فارس زبان در این زمینه منتشر شده، بدون استثنا شامل حمله به زبان ترکی (محترمانه یا وقیحانه، موذیانه و یا صریح و آشکار) فارسی ستایی و…بوده است. برخی از ترک زبانان نیز حد یقف خواسته های براهنی که همان هویت خواهی در چارچوب ایران است را نپسندیده بودند. باری نقد نوشته اخیر که بسیار پرمدعا و بی‌پروا نگاشته شده است و گویی نگارنده آن اصلا در اندیشه آن نیست که ای بسا مقاله را نه تنها براهنی بلکه هزاران خواننده ترک زبان نیز مطالعه می کنند. شاید این مقاله از نقطه نظر بچه های حرکت ملی نیازی به جواب نداشته باشد، اما به نظر بنده اگر جوابی به این قوم داده نشود آن را نه از باب «جواب ابلهان خاموشی است» بلکه به بیجوابی ما و حقانیت سخنان ناحق خود تعبیر می‌کنند که این قوم تخیل بسیار مضحک و بیماری دارند. در مقاله این شخص به چند نکته اشاره شده است که بنده تنها برخی از آنها را بررسی می کنم: می نویسد: « هویت ایرانی از زبان فارسی ، از گلستان و بوستان سعدی ، از شاهنامهء فردوسی ، از دیوان حافظ و از سرود ها و نغمه های روستایی باباطاهر و فایز دشتستانی ، حتی از نوحه های جوهری ومرثیه های محتشم کاشانی جدانیست.» نخست اینکه شاهنامه چگونه هویت همه ایرانیان تواند بود در صورتی که تنها قوم فارس را ستوده است و به دیگران بد و بیراه گفته است و دوم: عامه مردم ترک ایران حافظ و باباطاهر و فایز دشتستانی را مطلقا نمی شناسند و به جای آن عاشیق علسگر و تئلیم خان و حکیم هیدجی، محمدباقر خلخالی را نیک می شناسند و داستان اصلی و کرم، غریب و شاه صنم، کوراوغلو و نگار را از بر هستند و در مرثیه نیز کتابهایی چون قمری و دخیل و اخیرا یحیوی و منزوی و انور و صراف و در طنز صابر و کریمی ورد زبان ترک زبانان است. یکی از دوستان خلج زبان برای بنده دست نوشته ای متعلق به روستای تلخاب کمیجان(استان مرکزی ) آورد که از روی دخیل و قمری استنساخ و تلخیص شده بود و در روستای تلخاب استان مرکزی مورد استفاده قرار می گرفت و نیز پارسال وقتی در بخش سرولایت نیشابور پروفسور حسین صادقی (از ترکان سر ولایت نیشابور) مدرسه های اهدائی خود را به همراه مسئولان افتتاح می کرد ترک های سرولایت و روستاهای اطراف شعرهای دخیل و قمری را از بر میخواندند و از بنده نسخه های جدید این دو کتاب را طلب می کردند. پس هویت ترکان ایران کاملا متفاوت از پندارهای این شخص است. از نسل جدید بگذریم که به زور پول نفت و آموزش همگانی فارسی و منع ماهواره‌های ترکی و به جای آن راه‌اندازی قارچ‌وار شبکه‌های فارسی کم کم از این هویت فاصله می‌گیرد (ببخشید می‌گرفت)   نیز می‌نویسند: « مگر «رسمی شدن و آموزش زبان های  غیر فارسی رایج در ایران از مدرسه تا دانشگاه»  از مطالبات شما نیستند؟ آیا شایسته تر از شما ، استاد دیگری در ایران یافت می شود که برای این دانش گاه های ترک زبانی  که در ایران خواهید ساخت ، کتاب های درسی بنویسد؟ آیا پذیرفتنی تر و دلگرم کننده تر نیست که دست به کار شوید و مقدمات «رستاخیز فرهنگی» تان را به زبان ترکی از هم اکنون فراهم کنید؟» این پیشنهاد دلسوزانه قبلا نیز از طرف همپالگیان این شخص به ما داده شده است و قضا را یکی از نیروهای دولتی نیز عین این پیشنهاد را به بنده دادند و پاسخ شنیدند: «دکتر فرزانه هشتاد سال زیست و کار فرهنگی کرد و در نهایت نیز حسرت اینکه زبان مادریش در ایران تدریس شود در دلش ماند و از جهان رفت آیا شما میخواهید ما نیز پس از چندین دهه مثل فرزانه حسرت به دل از جهان برویم» قضا را مرحوم فرزانه نزدیک به ده جلد کتابهای گرامری با حال و هوای کتاب درسی تالیف کرده بود. آیا تدریس یک زبان تنها محتاج کتاب درسی است؟ و بر فرض مثبت بودن پاسخ، براهنی کتاب درسی نویس است؟   آمار ترکهای تهران نیز به مذاق نویسنده خوش نیامده است:  « چگونه است که دموکراتیسم و انساندوستی شما در تهران گل می کند و اقلیت ترک زبان پایتخت نشین ایران را در سایهء« تکثر گرایی» شما پناه می دهد ،» بدیهی است که اقلیت یا اکثریت بودن ترکها در پایتخت در آینده نزدیک معلوم خواهد شد. اما نگاشتن یک خاطره در اینجا بد نیست: قریب به دوسال پیش  که نشریه سه زبانه و جوانمرگ رسول در حوزه علمیه قم منتشر می‌شد، مقاله‌ای از این قلم با عنوان «لزوم توجه جدی حوزه‌های علمیه به زبان و ادبیات ترکی» در این شماره اول این نشریه به چاپ رسید که اعتراضات شوونیستی بسیاری را به دنبال داشت، اما جالب نامه یکی از طلاب بود که بسیار شبیه سخنان این آقا بود. آن طلبه نوشته بودند: “بهتر است که به زبان ترکی در همان استان ده یا پانزده هزار نفری آذربایجان توجه شود!”   و دوباره فیل این شخص یاد هندوستان می‌افتد و به یاد قدمت زبان فارسی و حرفهای خاله‌ام و اینا می‌افتد و می‌نویسد: «این زبان نزدیک 1100 سال است که همواره و بی گسست ،  زبان فرهنگ و هنر و ذوق  و عرفان و فلسفه و ادب و تاریخ ِ ایران و پذیرفته و رسمیت یافته در میان همهء اقوام و تبار ها و طوایف و عشایر ایرانی یا ایرانی شده بوده است!» این زبان بی‌گسست که تنها در قرن ششم و هفتم و در زمان سعدی به شیراز آمده است و قبل از آن هیچ اثر فارسی در شیراز پیدا نشده است و تقریبا مقارن همین تاریخ هم به زنجان آمده است و قبل از آن تمام آثار نگاشته شده در بسیاری از  از شهرهای ایران عربی است و بعد از آن نیز کم کم کتابت ترکی آذربایجانی جای خود را در آذربایجان باز می‌کند و در دوره قاجار کار به جایی می‌رسد که شعرای مثل تئلیم خان ساوه ای و یوسف خسروبیگ قشقائی و مختومقلی فراغی و محمد باقر خلخالی تمام  اشعار خود را به زبان ترکی  می‌نگارند. این چگونه زبانی بی‌گسست و سراسری است که شاعران بزرگی از این دست از کنار آن بی‌تفاوت رد می‌شوند. می‌نویسند: « حقیقت آن است که آموزش سراسری و اجباری و رایگان برای همهء ایرانیان ، آرزوی انقلابیون صدر مشروطه بود (که غالباً آذری بودند). و زبانی که می باید این نقش را بر عهده می گرفت نمی توانست زبان دیگری جز زبان فارسی دری بوده باشد.» این شخص گویا خود را به کژ راهه زده است و یا شاید هم در کوران داغ تحریف تاریخ ایشان این تاریخ واقعی را نخوانده است که میرزا حسن رشدیه پدر فرهنگ نوین ایران (به تعبیر فرهنگ معین) یا پدر آموزش نوین، کتابهای درسی خود را به سه زبان عربی، ترکی و فارسی نوشت و کتاب ترکی «وطن دیلی» در مدارس نوین تا برآمدن پهلویان تدریس می‌شد.   و از همه جالبتر و  البته مضحک‌تر توجیه ایشان برای وجهه بین المللی زبان فارسی است: « درثانی وجههء بین المللی  و اهمیت فرهنگی زبان فارسی  در جهان به حدی بود که مدارس زبانهای شرقی اروپائی را  برای آموزش و تدریس این زبان  تآسیس کرده بودند! ( برای مثال ، مدرسهء زبان ها و تمدن های شرقی پاریس که 10 سال پیش دویستمین سالگرد تولدش را جشن گرفت ، برای تدریس زبان  فارسی تأسیس شده بود)» نخست از ایشان باید پرسید که اگر این مدرسه برای تدریس زبان فارسی تدریس شده بود پس چرا اسم آن مدرسه زبانهای شرقی و نه زبان شرقی بود. دوم این که این مدرسه برای تدریس و آموزش سه زبان جهان اسلام یعنی عربی و ترکی و فارسی تاسیس شده بود و سوم اینکه اخیرا در خدمت یکی از اساتید زبان فارسی که با این مدرسه همکاری می کند بودم و ایشان می‌گفت: «متاسفانه وضع بخش فارسی این مدرسه بسیار اسفناک و ضعیف است». بنده همین جا به صورت سربسته به دوستان ترکی زبان بگویم  که وضعیت زبان ترکی در این مدرسه و به طور کلی در غرب به نحو چشمگیری تغییر یافته است و حتی طبق برخی شنیده‌ها محققان بخش فارسی این نوع مراکز هم ترکی پژوهی را سرلوحه کار خود قرار داده‌اند. باری بلوفهای این شخص در مورد مدرسه زبانهای شرقی یا همان السنه شرقیه قدیم مرا به یاد بلوف بزرگتری انداخت که زمانی در ایران شایع کرده بودند که شعر «بنی آدم اعضای یکدیگرند» مرحوم شیخ اجل سعدی بر سر درب سازمان ملل نقش بسته است که بعدها دروغ بودن آن آشکار شد و البته آقایان اگر خجالت هم کشیدند در خفا بود و در ظاهر خود را به نشنیدن زدند. به گمان اینها کار علم و دانش، کار گردو بازی و توپ قلقلی بازی و بلوف و دروغ است. البته تنها در علم و دانش نیست  که این قوم اینگونه به مضحکه افتاده است بلکه در دفاع از وطن و مقابله با دشمنان نیز در حالی که اشعار مثلا حماسی شاهنامه را چون هندوانه ای به بغل خود زده اند وقتی پرتغالیها به جنوب حمله می‌کنند هندوانه ببخشید شاهنامه در بغل می‌ایستند تا ترکان قزلباش با پرتغال بجنگد و آنجا را آزاد ‌کند در جنگ با اشرف افغان نیز همان هندوانه ببخشید شاهنامه در بغل منتظر ترکی از تیره افشار به نام نادر می‌مانند تا… در جنگ ایران و روس نیز که تنها در تهران بادنجان را دور قاب می‌چیدند و در مشروطه هم که همان هندوانه ببخشید شاهنامه را به بغل زدند تا ستارخان از تبریز  بیاید پایتخت را فتح کند. تا اینکه انگلیس به دادشان می‌رسد و… و تا اینکه امروز بعد از صد سال از مشروطه با کمال بی‌شرمی همه چیز را به نام خود مصادره کنند و در روزنامه شرق به ستارخان بد و بیراه بگویند و در سایتهای اینترنتی عقده های خود را بر سر براهنی خالی کنند و …. و اینکه مقاله این شخص دارای نقطه ضعفهای بسیاری است که اگر حوصله داشتید نقد کنید. با درود بر براهنی که یکبار در هفته نامه پیام قم با درج پیام تبریک ایشان به یک خانم یاراماز مورد لعن جناح راست حاکمیت گرفتم این نوشته را به پایان می‌برم و از آقایان چپهای جهانی نیز که اخیرا خواسته بودند حرکت ملی  موضع خود را در قبال جریان چپ و امپریالیسم روشن کند میخواهم اگر حرفی در مقابل چپ ستیزیهای این شخص دارند بنگارند. بعد التحریر: توضیح 1: از خوانندگان به جهت از کف دادن عنان قلم در بخشهایی از این نوشته پوزش می‌طلبیم. حال و هوای مقاله این شخص نقدی چنین را اقتضا می‌کرد. توضیح2: منظور نگارنده از ترکیب «این قوم» در این نوشته  گروه شوونیست فارس است نه مردم عادی فارسی زبان. توضیح 3: راستی این آقا جائی هم از پارسیگوئی محمد اقبال لاهوری سخن رانده بود، میخواستم بپرسم چرا طرفداران پارسیهای محمد اقبال شعری را که محمد اقبال در ستایش  “مصطفی کمال ٱتاتورک” سروده است سانسور می‌کنند؟

توضیح 4: بنده به شیخ اجل سعدی بسیار ارادت دارم و از اینکه نام ایشان به قلم ملوث برخی از این افراد مورد سوء استفاده می‌گیرد، ناراحت می‌شوم و در سفر اخیر شیراز مزار ایشان را زیارت کردم و باقی ماجرا که دوستان ترکی‌دان میتوانند تفصیل آن را در بخش چهارم  یا پنجم «شیراز سفرنامه‌سی» که همین روزها منتشر خواهد شد بخوانند.

توضیح 5: بنده در مقاله «روشنفکران نارس تهران» که اتفاقا پاسخی به یکی از منتقدان آقای براهنی یعنی مقاله آقای منصور کوشان بود، مفصلتر از این به برخی از مسائل مذکور در مقاله این شخص پرداخته بودم ولی افسوس که برخی از نویسندگان تنها به نوشتن و نه خواندن می‌اندیشند.

سلسله هخامنشیان یا سلسله سگ پروردگان

آگوست 29, 2007

حسين فيض‌الهي وحيد

(داراي دكتراي افتخاري)

هخامنشيان سلسله‌اي از اقوام وحشي و بيابانگرد به اصطلاح آريايي بودند كه توسط جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بنام كوروش در سال 550 ق.م درايران تاسيس و با حمله اسكندر مقدوني و كشته شدن آخرين پادشاه جنايتكار اين سلسله بنام داريوش سوم در سال 331 ق.م همچون جرثومه‌هايي از فساد از روي زمين برافتاد و به زباله داني تاريخ سپرده شد.

اعمال و افكار و حركات و سكنات اين جوانك دزد در دهه‌هاي اخير مورد تقليد و سرمشق و «ايدئولوژي» رژيمي فاسدتر از رژيم هخامنشي گرديد و احمقي از حُمقاي تاريخ كه «عقيده خودبزرگ بيني» داشت خواست كشور ايران را به «دروازه‌هاي تمدن بزرگ» برساند، تمدني كه خطوط اصلي آن از «دروازه غار» و «ميدان تير» و «ميدان اعدام» تهران مي‌گذشت و به زندانهاي «قزل قلعه» و «قزل حصار» و «قصر» منتهي مي‌شد.

«گريمورهاي تاريخ شاهنشاهي» از اين جوانك دزد و فاسد‌الاخلاق سعي داشتند چهره «منجي ايران» را ترسيم نمايند غافل از اينكه انوار آفتاب حقيقت از زير پرده آهنين جهل‌هاي شاهنشاهي نيز گذشته و جهان حقيقت را نور باران كرده و خفاشان شب‌پرست را مجبور خواهند كرد در مقابل عزم آهنين تاريخ حقيقي اين ملت سر خم كرده و بساط شارلاتاني و شاه‌بازيهاي خود را جمع نمايند ولي آنها مزبوحانه مي‌كوشند تا جلو روشنگريهاي اصيل تاريخي را با پولهاي به غارت برده و با ساختن فيلم چندين ميليون دلاري «كورش كبير» بگيرند.

اين فيلم مضحك كه امروزه با همكاري چهار فيلمساز سوئدي و با پشتيباني و ساپورت كامل«رضا پهلوي» – پالاني سابق- تهيه مي‌شود قرار است بغير از آمريكا در بيشتر شهرهاي بزرگ اروپا از طريق تلويزيون پخش شود.(1) و هدف از آن «تحريف تاريخ واقعي ايران» و چهره انساني دادن به جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بدخوي و سگ پرورده‌اي است كه مورد افتخار «لايقان» خود مي‌باشد و بر جوانان اين آب و خاك است كه در مقابل تحريف‌هاي اين ورشكسته‌گان به تقصير «پهلوي گرا» با نوشتن مقاله‌هاي روشنگر از متون صحيح يوناني و اسلامي برآيند تا فاجعه «دروازه تمدن بزرگ» بار ديگر گريبانگير اين مردم نشود و بدبختي‌ها و «آريا بازيهاي» عاري از مهري از نو تكرار نگردد.

حال با اين مقدمه كوتاه در مورد فيلم «كوروش كبير» – كه دهن كجي آشكار به تاريخ واقعي اين مردم است – به بررسي سلسله هخامنشي مي‌پردازم تا ريشه‌هاي اين كج انديشي نمايان گردد.

«كتزياس» مورخ و طبيب مشهور يوناني كه بمدت 17 سال از سال 415 – 398 قبل از ميلاد «پزشك دربار هخامنشي» بود و حدود 23 جلد كتاب در تاريخ ايران و جهان تاليف كرده است چون خود از نزديك با خاندان فاسد هخامنشي آشنا بود در حقيقت توانسته پرده از روي بعضي از «اسرار مگوهاي» اين رژيم فاسد برداشته و بويژه در مورد كوروش به اصطلاح كبير حقايقي را در حد امكان و موقعيت خويش بيان نمايد.

«كتزياس» بر خلاف بعضي از مولفين جيره خوار و مورخين خيانتكار كه سعي در اختفاي حقايق تاريخي دارند به صراحت در مورد سر سلسله‌ هخامنشي و حيات كثيف دوره جواني او مي‌نويسد: «كوروش پسر چوپاني بود…. كه از شدت احتياج مجبور گرديد راه زني پيش گيرد»(2)

خطيب مشهور جناب «آيت ا…صادق خلخالي» در كتاب «كوروش دروغين و جنايتكار» به استناد اين نوشته كتزياس كه مي‌نويسد : «كوروش در ايام جواني بكارهاي پست اشتغال ميورزيد و از اين جهت مكرر تازيانه [مي]خورد»(3) استنباط كرده است كه كوروش گاه – گاهي مجبور بود كه «لواط بدهد»(4) او كوروش را جزء آن منحرفين اخلاقي مي‌داند كه «در تمام عمر خويش هميشه مبتلا به انحراف اخلاقي بوده و از تن دادن بذلتها كه لواط هم جزو آنها است مضايقه نداشته‌اند»(5)

«كتزياس« كه در مدت هفده سال طبابت در دربار هخامنشي به اسرار دروني اين سلسله فاسد از نزديك آگاهي داشت در مورد رابطه خاندان پادشاهي ماد با خاندان كوروش به صراحت مي‌نويسد كه برخلاف شايعه پراكني‌هاي رژيم هخامنشي كه مي‌خواهد خود را از اقوام خاندان پادشاهي ماد قلمداد كرده و كوروش را نوه آستياك جلوه دهد تا تصاحب پادشاهي ماد را «قانوني» جلوه دهد، كوروش با آستياك – آخرين پادشاه ماد «هيچگونه قرابتي نداشت و از راه حيله و تزوير بمقام سلطنت رسيده بود»(6)

علاوه بر تاكيد بر فاسدالاخلاق بودن كوروش، مورخيني غير از كتزياس نيز كه قبل از ميلاد مي‌زيستند از بخش‌ ديگري از اسرار زندگي كثيف او پرده برداشته و حتي به «سگ پروردگي» كوروش هم اشاره كرده‌اند.

«تروك پومپه» – مورخ اهل گل (فرانسه) – كه معاصر اوگوست امپراتور روم بود (31 ق.م – 14 م
) و چهل و چهار جلد كتاب در تاريخ علم نوشته است كه «ژوستن» يا «يوستي نوس» مورخ رومي آنها را خلاصه كرده در كتاب «تاريخ عمومي، كتاب اول، بند4 » راجع به كودكي كوروش مي‌نويسد كه وقتي كوروش را براي به هلاكت رساندن بدست چوپاني سپردند «چوپان، كوروش را در جنگلي گذارد، يك سگ ماده او را شير ميداد و از حيوانات ديگر حفظ مي‌كرد بعد كه چوپان ديد حيواني پرستار و پاسبان طفل است حس ترحم بر وي غلبه كرد و بخواهش زنش پسر نوزاد خود را در جنگل گذارد و كوروش را به پسري پذيرفت.»(7)

ماجراي «سگ پروردگي كوروش» علاوه بر منابع يوناني در منابع قديم اسلامي نيز تاييد و تاكيد شده منتهي با توجه به بعد فاصله زماني از هخامنشيان تا اسلام مفسران اسلامي هسته اصلي زندگي او را در آثار خود حفظ كرده ولي در نام او اختلاطي با سايرين پيش آوردند مثلا «ابوبكر عتيق نيشابوري» معروف به «سورآبادي» مفسر بزرگ اسلام در هزار سال پيش در تفسير خود به مناسبتي از «كيكوروش» (كي كوروش) نامبرده و مي نويسد : «گويند بكودكي بد خو بود مادر وي با وي درماند و دايگان درماندند وي را ببردند در بن درختي بنهادند ماده سگي بدان موضع بچه داشت بچگان را شير ميداد…تا آنكه كودك به شير سگ برآمد نيكو روي و زيرك و ناپاك [شد]«(8)

شايد واژه هاي «نيكوروي» و «ناپاك» به نوعي افاده كننده استنباط جناب «آيت ا…خلخالي» باشد و بنوعي هم افاده‌گر همين معني «كتزياس» – طبيب دربار هخامنشي – باشد كه به صراحت مي‌نويسد : «كوروش در ايام جواني بكارهاي پست اشتغال ميورزيد و از اين جهت مكرر تازيانه [مي]خورد»(10) البته احتمال اينكه واژه كنايه‌دار سورآبادي در رابطه با «نيكوروي» بودن كوروش در ارتباط با واژه «كارهاي پست» ذكر شده از سوي كتزياس باشد بعيد نيست.

جالب اينكه رواياتي نيز در مورد كوروشي بنام «كوروش سگ دهان» وجود دارد كه ارتباط نزديكي با گفته «ابوبكر عتيق نيشابوري» در مورد «بدخو» بودن «كي كوروش» دارد. اين «كوروش سگ دهان»، در واقع اولين حكمران پارسي است كه دستور بستن در دانشگاهها و دانشكده‌ها را صادر كرده و دانشگاه بزرگ حكمت و فلسفه يونان در شهر اوس را بكلي تعطيل كرده از كار انداخته است.

البته لازم به يادآوري ايت كه هروردوت – پدر تاريخ – نيز نام مادر كوروش را «سپاكو» (اسپاكو) ذكر كرده كه معني «سگ ماده»(10) دارد و نشان مي‌دهد كه روايت «سگ پروردگي كوروش» در آثار هردوت نيز بنوعي منعكس بوده است ولي يكي از مترجمين خوش ذوق ايراني در ترجمه تاريخ هرودوت كه بين «وجدان مترجمي» و «وجدان آريايي‌گري» قرار گرفته است در صفحه 46 ترجمه خود سپاكو را «كه به يوناني كينو مي‌باشد زيرا بزبان مادي كلمه سپاكو يعني سگ ماده»(11) در صفحه 54 ترجمه‌اش بناگهان «شرم آريايي‌گري» بر «وجدان مترجمي‌اش» غلبه كرده و «كينو» را «گرگ« ترجمه ميكنند تا بنمايد كه «گرگ ماده‌اي او (كوروش) را شير داد»(12) البته اين شعبده بازي و «تبديل سگ به گرگ» فقط در فاصله هشت صفحه انجام مي‌گيرد نه بيشتر!!

جالب اينكه يكي از مورخين معاصر بعد از ذكر اين سه واقعه مربوط به «سگ‌ها» مي‌نويسد : «در واقع يك روايتي در باب سگ شير دادن كي كوروش و اسپاكوي هرودوت و كوروش سگ دهان روزگارهاي بعد وجود داشته كه با هم تخليط شده است و چون صحبت ما از جو و نان جو است به گوشتخواران فعلا نمي‌پردازيم فقط مقصودم اشاره به نام خانوادگي اين سگ‌ زاده‌هاست»(13)

به هر حال آنچه از تعابير و تفاسير يوناني و اسلامي برمي‌آيد اين است كه كوروش به اصطلاح كبير سگ پرورده با هر دوز و كلكي بود امپراتوري تركان ماد را از پاي درآورد و آستياك آخرين پادشاه ماد را در تبعيد كشت.

«كتزياس» – مورخ و طبيب دربار هخامنشي – در مورد عاقبت كار آستياك با عنايت به «سگ پروردگي» كوروش مي‌نويسد وقتي كه به جستجوي نعش پادشاه ماد در كويري كه كوروش دستور داده بود او را در آنجا بكشند برآمدند به واقعه‌ي حيرت آور برخوردند «چيزيكه باعث حيرت شد اين بود [كه] شيري نعش شاه [ماد] را از درندگان ديگر حفظ كرده بود و وقتيكه فرستادگان سر نعش رسيدند شير كناره‌ كرده ناپديد گشت نعش شاهرا با احترامات زياد دفن كردند»(14)

گويا از همان زمان است كه تركان آذربايجان ضرب‌المثل «ايت سوتو امميش» (شير سگ خورده) را بعنوان ناسزا وارد فرهنگ و زبان خود كرده و به افراد پست و فرومايه اطلاق كرده‌اند.

به هر حال همانطوريكه ورود اولين پادشاه هخامنشي به صحنه تاريخ در ارتباط با سگ و سگ پروردگي آغاز گرديد از عجايب تاريخ اين كه پايان اين سلسله ننگين‌ نيز در ارتباط با سگ به پايان رسيد. بنابه روايتي وقتي داريوش سوم هخامنشي در جنگ با اسكندر مقدوني در ميدان جنگ كشته شد و سربازان پارسي پا به فرار گذاشتند و پيدا كردن جسد پادشاه پارس با مشكل بزرگي مواجه شد چون وسعت ميدان جنگ از طرفي و تغيير قيافه كشته‌شدگان در اثر ضربات كشنده آلات جنگي و متلاشي شدن قيافه‌ها از طرف ديگر شناسايي اجساد را مشكل كرده بود اسكندر براي پيدا كردن جسد داريوش سوم از مغ ها كمك خواست. مغ‌ها كه وضعيت بلاتكليف اسرا و مجروحين و مقتولين خاكسپار نشده را ديدند براي سرعت بخشيدن به پيدا كردن جسد پادشاه هخامنشي به اسكندر گفتند چون شالوده خاندان هخامنشي با «شير سگ» برآمده و «محافظين» اين خاندان «سگان» مي‌باشند لذا هر كجا سگي را ديديد كه در بالاي سر جسدي پرسه مي‌زند بدانيد كه جسد متعلق به پادشاه هخامنشي است و بدين ترتيب يونانيان بزودي با همان علايم مذكور جسد داريوش سوم هخامنشي را پيدا كرده پيش اسكندر آوردند.

در روايت ديگري آمده است :

«آخرين فرد سلاله هخامنشي نيز داريوش ناميده مي‌شد : داريوش سوم.

در زمان او ايران از اسكندر شكست خورد. در اول ماه اكيم سال 331 [قبل از ميلاد] وقتي داريوش سوم شكست خود را از اسكندر مشاهده كرد به تنهايي راه گريز در پيش گرفت. تعقيب بمدت يازده روز ادامه يافت. اسكندر صيح روز يازدهم از دور جسدي مشاهده كرد. در اطراف جسد تنها يك سگ پارس كنان به نگهباني از آخرين پادشاه پارس مشغول بود و كسي ديگر در اطراف او نبود. اين منظره به همان قدر كه تاسف آور بود براي امپراتوري ايران نيز فاجعه آميز بود و عاقبت نكبت‌بار آن را نشان مي‌داد»(16)

بدين ترتيب يك سلسله كه سگ پرورده بودند و تاريخ پر از فجايع جانگداز آنها از بريدن و دريدن و شكنجه و شكستن و فسق و فجور و ظلم و جور بود همچون فيلمي كه با «پارس سگي» شروع گردد با زوزه سگي نيز به پايان رسيد و از اعمال ننگين آنها سناريويي باقي ماند تا‌ «سگ پرستان شاهپرست» به ياري «توله سگ پهلوي دوم» فيلمي با ميليون‌ها دلار هزينه با نام «كوروش كبير» بسازند و دهن كجي بيشرمانه‌اي به تاريخ واقعي اين مردم شريف بنمايند.

جالب اينكه دو سلسله خالص به اصطلاح «آريايي نيز كه خود را دنباله «سگ پروردگان» هخامنشي مي‌دانستند يعني «ساساني» و «پهلوي» نيز به همان «آخر و عاقبت سگي» دچار شدند و آنها نيز در ارتباط با سگ تاريخ ايران را از لوث وجود خود پاك كردند.

«حمزه اصفهاني» در كتاب «تاريخ سني ملوك‌الارض و الانبياء» در مورد فرار يزدگرد سوم آخرين پادشاه سياه پوست!! ساساني مي‌نويسد كه او «آنچه گوهر و زرينه و سيمينه داشت با پسر و زنان خود و حشم خويش برداشت و چون رفت هزار طباخ(آشپز) و هزار سگبان و هزار يوزبان و هزار بازيار همراه داشت»(17)

نويسنده كتاب «آسياي هفت سنگ» با اظهار تعجب از اين «عمل سگي يزدگرد» مي‌نويسد : «او رفت و سپاه [ايران] و رستم فرخزاد [(فرمانده سپاه ساساني در جنگ قادسيه)] و همه ايرانيان را در برابر سپاه عرب، بي‌پناه و بي استمداد باقي گذاشت من نمي‌دانم در آن وقت كه هواپيما نبود آن همه سگ و سگبان چطور از تيسفون خود را به مرو رسانده‌اند كه سه هزار كيلومتر بيشتر فاصله است»(18)

آخر و عاقبت سلسله پهلوي نيز كمتر از پيشينيان سگي‌اش نبود. شاه وقتي از پناهندگي به كشورهاي مختلف خسته شد و همه كشورها عذرش را خواستند با واسطه «هاميلتون» و به سفارش «كارتر» – رئيس جمهور آمريكا – رئيس جمهور پاناما قبول كرد كه شاه به كشور پاناما پناهنده شود. آنها به قدري از عظمت 2500 ساله شاهنشاهي و ديكتاتوري پهلوي در گوش رئيس جمهور پاناما خواندند تا رئيس جمهور پاناما نديده تحت تاثير عظمت پادشاه ايران قرار گرفت ولي وقتي شاه را ديد به تمسخر در مورد عظمت شاهنشاهي پهلوي به هاميلتون گفته بود «دو هزاروپانصد سال سلطنت [شاهنشاهي] و پنجاه سال سلطنت پهلوي به دوازده نفر آدم و مشتي بار و بنديل و دو سگ منحصر شده » است.(19)

فاعبترو يااوالابصار (عبرت بگيريد اي صاحبان بينش).

پاورقي :

1- آذربايجان گونشي (خورشيد آذربايجان) هفته نامه ادبي، فرهنگي، اجتماعي و تاريخي دانشگاه تبريز، سال اول، شماره چهارم، آذر 1382، ص 2

2- ايران باستان يا تاريخ مفصل ايران قديم، حسن پيرنيا(مشيرالدوله سابق) ، ج اول، چاپ دوم، بي‌تا، انتشارات ابن سينا و بنگاه دانش، تهران، ص 240

3- همانجا، همان صفحه

4- كوروش دروغين و جنايتكار، صادق خلخالي، بي‌نا، بي‌جا، 1360، ص 27 عين واژه مرحوم آيت‌الله خلخالي در كتاب مورد استناد.

5- همانجا، ص 28 عين جمله مرحوم و نقل قول مستقيم از ايشان.

6- ايران باستان، ص 240

7- همانجا، ص 262

8- قصص قرآن مجيد، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابوري مشهور به سورآبادي متوفي 404 ه.ق ، ترجمه دكتر يحيي مهدوي، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 208 و نيز متون تفسيري، دكتر قاسم انصاري،‌انتشارات دانشگاه پيام نور، چاپ هشتم، دي ماه 1379 ، تهران ، ص 101

9- ايران باستان، ص 240

10- تاريخ هرودوت، ترجمه ع. وحيد مازندراني، با مقدمه عباس اقبال،‌كتابفروشي محمدعلي علمي، تهران ، شهريور 1324، ص 46

11- همانجا، همان صفحه

12- همانجا ، ص 54

13- نون جو و دروغ گو، باستاني پاريزي، دنياي كتاب، تهران، 1362، ص 103

14- ايران باستان، ص 241

15- زنان فرمانروا در دولتهاي اسلامي، خانم پروفسور بحريه اوچوك، ترجمه دكتر محمدتقي امامي،‌با مقدمه دكتر باستاني پاريزي، انتشارات كوروش، تهران، ص 59

16- ihtilaller ve darbeler tarihi , Çeviren : sabiha bozbağli , istanbul , 1966 , c.1 , s . 19-20

17- حمزه اصفهاني ، به نقل از آسياي هفت سنگ، باستاني پاريزي،‌انتشارات دنياي كتاب،‌چاپ پنجم، تهران ص 470

18- آسياي هفت سنگ، ص 471

19- بحران، نوشته هاميلتون، ص 250 به نقل از آسياي هفت سنگ ص 680
قایناق: شمس تبریز