کم پارس کن بی حیا
ای هرزه گیاه باغ ایران
ای روباه سرزمین شیران
بازی ننمای با دُم شیر
هر چند به دست توست زنجیر
توهین ننمای به قوم و کیشم
کز هر جهتی من از تو بیشم
در محضر ما ادب نگه دار
سر خم کن و حرمت و ادب دار
ما با ادبیم با ادب باش
وز بی ادبی گَزیده لب باش
ما ترک غیور و قهرمانیم
ما سرور مردم جهانیم
ما ملت قهرمان ترکیم
ما زاده سرزمین گرگیم
پا چون به حریم ما گذارید
ساکت شده پارس کم نمایید
روی تو اگر کمی حیا داشت
اندیشه تو اگر صفا داشت
گر احمق و بی حیا نبودی
درمانده و بینوا نبودی
در خانه دل تو را چو کس بود
فرمایش شهریار بس بود
اما چه کنم که بی حیایی
تومظهر جوری و جفایی
خود بند ادب گسسته خواهی
خود حرمت خود شکسته خواهی
ای مظهر هر فساد و پستی
هان حرمت عارفان شکستی
بنگر که چه بی اصالتی تو
بی حرمت و بی لیاقتی تو
در اوج کلاس بی کلاسی
تو وصله زشت یک لباسی
حیف است که بگویم سگی تو
تو بوشوگ و زمبه زمانی
آویزه گوش کن از این پس
هر دوره زمان و پیش هر کس
زین بعد به هر کجا رسیدی
هر جا که نشان زترک دیدی
برخیز و و فای خود نشان ده
در محضر ترک، دم تکان ده
یادت نرود ولو به گاهی
وین گفتۀ ماندگار شاهی
Archive for the ‘فارسها و شعر و شاعران’ Category
شعر پارسی
می 17, 2008سرودن شاه نامه پيشهی فردوسی بود
مارس 2, 2008سرودن شاه نامه پيشهی فردوسی بود و نه انديشهی او. آن جا از مرکزی نشان دادم که سفارش دهندهی شاه نامه به هرکسی بود که از عهدهی کار بر می آمد.. مرکزی که مواد طبخ اين تاليف را مهيا میکرد و زندگی و گذران شاعر آن را به عهده می گرفت، کاری که سرانجام پس از چند آزمون و خطا، قرعه ی اجرای آن به نام فردوسی زده شد.
از آن نامور نام داران شهر، علی ديلمی بودلف راست بهر
که همواره کارم به خوبی روان، همی داشت آن مرد روشن روان
حسين قتيب است از آزادگان، که از من نخواهد سخن رايگان
از اويم خور و پوشش و سيم و زر، از او يافتم جنبش و پای و پر
صراحت فردوسی در معرفی حاميان مالی، يعنی همان سفارش دهندگان کتاب شاه نامه اش، محل هيچ گفت و گويی را در رد اين نظر باقی نمی گذارد و معلوم میکند که فردوسی سرودن شاه نامه را به عنوان يک شغل و ممر گذران عمر پذيرفته است، نه به عنوان يک ادای دين قومی و ملی و ميهنی. فردوسی در ابتدای شاه نامه و در بخش «گفتار در برآمدن کتاب»، حتی صراحت بيشتری دارد و آن محفل شاه نامه ساز و شاه نامه خواه را بدين صورت معرفی میکند :
يکی پهلوان بود دهقان نژاد، دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهندهی روزگار نخست، گذشته سخن ها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سال خورد، بياورد کين نامه را گرد کرد
بگفتند پيشاش يکايک مهان، سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بشنيد از ايشان سخن پهلوان، يکی نامور نامه افکند بن.
بدين ترتيب از قول فردوسی روشن می شود که بنيان تدوین شاه نامه را پهلوانی دهقان نژاد با گرد آوردن دانستهها و داستان هايی از موبدان سال خورد ريخته است و نه فردوسی. شاعر در ادامه میگويد که پس از گرد آمدن آن سخنهای شاهان و پس از ناکامی ديگران در انجام قابل قبول و دل خواه شاه نامه خواهان، دوستی او را به پذيرش آن سفارش بی مجری و بر زمين مانده و بازگويی آن داستانها به صورت شعر حماسی تشويق کرده است.
به شهرم يکی مهربان دوست بود، تو گفتی که با من يکی پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين رای تو، به نيکی گرايد همه پای تو
نبشته من اين نامهی پهلوی، به پيش تو آرم، مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانيت هست، سخن گفتن پهلوانيت هست
تو اين نامهی خسروان بازگوی، بدين جوی نزد مهمان آبروی
اين ابيات، تصويری شفاف از مراحل کار شاه نامه سرايی را ظاهر میکند. فردوسی می گوید «دوست در يک پوستی» او را تشويق میکند که آن نامهی خسروانی را، که پهلوان دهقان نژاد با جمعآوری يادهای موبدان پير گرد آورده بود، به نظم آورد و چنين پيداست که آن دوست مهربان فردوسی از قدرت حماسه سرايی نزد او خبر داشته است. آن چه را که فردوسی به دنبال اين ابيات میآورد، نه تنها از موافقت شاعر با پذيرش انجام سفارش حکايت می کند، بل شادمانی و حتی حيرت شاعر را از به خدمت گرفته شدن باز میگويد، زيرا که صاحبان سفارش را بسيار بخشنده و کريم می يابد!
بدين نامه چون دست کردم دراز، يکی مهتری بود گردن فراز
جوان بود و از گوهر پهلوان، خردمند و بيدار و روشن روان
مرا گفت کز من چه بايد همی، که جان ات سخن برگرايد همی؟
به چيزی که باشد مرا دست رس، بکوشم، نيازت نيارم به کس
همی داشتم چون يکی تازه سيب، که از بد نيايد به من بر، نهيب
به کيوان رسيدم ز خاک نژند، از آن نيک دل نامدار ارجمند
به چشماش همان خاک و هم سيم و زر، بزرگی بدو يافته زيب و فز
اين صورت کامل و سالم يک معامله و داد و ستد و قرارداد فرهنگی است، که فردوسی از آن سخت ابراز شادمانی میکند و دست و دل بازی سفارش دهندگان را با شيرين زيانی میستايد. همين ابيات به روشنی میگويد که ملاک فردوسی در قبول کار، کلان دستی سفارش دهندگان بوده است، نه چنان که به غلط مشهور است، زنده کردن عجم. چندان که شاعر، به سبب اين که مشتری پول و خاک را يکی می گرفته، خود را از خاک نژند به کيوان رسيده میگويد. در اين جا شاعر هيچ اشارهای به سختگيری فرهنگی و بازرسی محتوايی متن شاهنامه ندارد و هيچ گفتاری در اين ميان نيست که ما را به عواطف ملی شاعر راهنمايی کند. بدين ترتيب معلوم میشود که گروهی، در قرن چهارم هجری، به خراسان، مشغول تاريخ سازی و باز سازی حماسهوار و درخشان نمای گذشتهی پيش از اسلام ايرانیان بوده اند و از آن که داده های شاه نامه به چند هزاره پيش از زمان سرودن آن برمی گردد، پس بايد به کفايت حيرت کرد که چه گونه آن موبدان پير از چنان عمقی در تاريخ، آن هم با جزيياتی که در شاه نامه آمده، باخبر بوده اند، اما حوادث نسبتا نزدیک به زمان خود، یعنی آن چه را اینک هخامنشیان و اشکانیان می گوییم، نمی شناخته اند؟! به همين دليل در سراسر شاه نامه ابياتی است که فردوسی گوشزد و يادآوری می کند که دانش او دربارهی مطالب کتاب اش، به اسناد و اطلاعات و بياناتی متکی است که ديگران بر او میآورده، می گفته و يا میخواندهاند.
پژوهندهی نامهی باستان، که از پهلوانان زند داستان
چنين گفت کايين تخت و کلاه، کيومرث آورد و او بود شاه
پس مراتب توليد و تولد شاه نامه، از زبان سراينده ی آن چنين بیان می شود : انجمنی مواد لازم برای تدوين تاريخ حماسی ايران را گرد آورده و شاعری هم آن مواد را بدون دخالت دادن آگاهی خويش، شعر کرده است. نکته ی بديع و عميق و تعيين کننده اين که ما با شخصيت مجرد و منفرد شاعر، در خلال بيان داستانها آشنا می شويم، چرا که فردوسی هر کجا که پا را از محدودهی متن از پيش آماده شده بيرون میگذارد، نشان يک انسان خرد مدار، آزادی ستا و درست کردار را با خود و از خود میآورد.
جهانا سراسر فسونی و باد ، به تو نيست مرد خردمند شاد
يکايک همی پروریشان به ناز، چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
اگر شهرياری و گر زير دست، چو از تو جهان آن نفس را گسست
همه درد و خوشّی تو ماند به آب، به جاويد ماندن دلات را متاب
خنک آن کز او نيکويی يادگار، بماند، اگر بنده، ور شهريار
پس از اين خواهم گفت که فردوسی از سرودن شاه نامه دل خوش نبوده است و اگر اجبار نيازمندانه نبود تن به انجام اين سفارش نمی داد و از آن ناسازتر اين که فردوسی در موارد و مقاطع متعدد ناباوری خويش از متن آن قصه ها را باز گفته و سرناسپردگی اش به آن افسانهها را، گاه به کنايه و گاه به صراحت، بيان کرده است
……………………………….
شعر
اکتبر 1, 2007
فارس را صدا کرديم کرديم/
پاهاشون رو هوا کرديم کرديم/
ندا آمد که فارسا ايدز دارن/
توکل بر خدا کرديم کرديم
جک فارسی فارس سگ
خرطوسی
اکتبر 1, 2007شعر
آگوست 26, 2007آذربایجان بیر اولسون , فارس ایت السون – فارس دیلی ایت دیلی – گورومساخ پوخ یمه
دیدگاه منفی فردوسی به زنان
آگوست 26, 2007
دیدگاه منفی فردوسی به زنان
اگر بخواهيم نظريات فردوسي را در باب زنان به رشته تحرير درآوريم بالاجبار بايد اين نظريات را از اظهارات و «ديالوگهاي» «پرسناژهاي شاهنامه» استخراج كنيم و الا فردوسي در شصت هزار بيت مشهور شاهنامه نه تنها در باب زنان بلكه در مورد مسائل مهم حياتي و انساني بيش از چند صد شعر از «زبان خود» ندارد كه بيشتر آنها نيز ستايش نامهها و هجونامههايي از سلطان محمود در اول و آخر بعضي داستانها و گزارش سير وضع مالي – از ثروتمندي تا تنگدستي – و گزارش «وضع هوا» از قبيل:
تگرگ آمد امسال برسان مرگ / مرا مرگ بهتر بدي از تگرگ
و ستايشنامههايي از خرد و آفرينش جهان و آفتاب و ماه و ستارگان و ستايش پيغمبر (ص) و صحابه ( ابوبكر، عمر، عثمان و حضرت علي(ع) ) و گفتار در فراهم آوردن شاهنامه و «خواب» ديدن دقيقي و «شكايت» از پيري و مرگ فرزند و نيز اميد «توبه» از شاهنامه سرايي است كه برايش نه دنيايي و نه عقبايي گذارده بود و دعوت خود به توبه پذيري كه :
تو اي پير فرتوت «بي توبه» مرد / خرد گير ،از بزم و شادي بگرد
اگر بخردي سوي «توبه» گراي / هميشه بود پاك دين، پاك راي
نويسندة «زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه» در مورد اين «توبه پذيري» مينويسد: «ميبينيم كه فردوسي از گذشته خود كه همراه با ميخوارگي و غفلت و چه بسا سبكسريهاي جواني بوده احساس پشيماني ميكند و بر توبه روي ميبرد احساس ميكند كه زندگي خود را آنگونه كه ميبايست به كار نبرده :
نه اميد عقبي، نه دنيا به دست / سراسيمه از هر دو برسان مست»
حتي مهمترين نقطه قوت فردوسي كه ميگويند «وطن پرست» و «ايران پرست» بوده از همين مقوله استنتاج از «ديالوگهاي پرسناژهاي شاهنامه» بدست ميآيد و الا فردوسي مثل يك فيلسوف يا اديب كتابي مدون در باب مسائل حياتي زندگي به صورت فصل به فصل مثل غزالي يا ساير دانشمندان از خود باقي نگذارده و بقول «شيخ فريدالدين عطار نيشابوري» در «اسرارنامه» تنها عمر عزيز خود را در مدح مجوسان و گبرگان به سر برده و از دنيا بيخبر مرده است:
«به مدح گبرگان عمري به سر برد / چو وقت مّرد، آن بيخبر مّرد»
البته درآوردن نظريات نويسنده يا شاعر يا هنرمند از لابلاي ديالوگهاي پرسناژها كاري مرسوم است مثلاً وقتي ميگويند فلان رمان نويس يا فيلمساز داراي فلان ديدگاه خاص در مورد زنان است معنياش اين نيست كه آن رمان نويس يا فيلمساز بصورت شعاري و با رديف كردن بند بند نظرياتش با قطع جريان رمان يا فيلم به اظهار نظر پرداخته و نظرياتش را فرموله كرده است بلكه منظور اين است كه از متن «ديالوگهاي انتخابي از سوي هنرمند»آن نظريات براي مخاطب حاصل شده است.
در مورد فردوسي اكثراً اگر بخواهند شدت وطن پرستي او را مثال بزنند ابيات حمله او به مسلمانان را ميآورند كه به صراحت مينويسد:
ز شير شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جايي رسيده است كار
كه تخت كياني كند آرزو / تفو بر تو اي چرخ گردان تفو
حال اگر كسي پيدا شده و «مته بر خشخاش» بگذارد به سادگي ميتواند با ارجاع اين ابيات به گوينده واقعي آن در متن منظومه بگوئيد كه اين سخنان «وطن پرستانه» نه از آن فردوسي بلكه از آن «رستم فرخ زاد» فرمانده كل سپاه ايران در قادسيه است كه در نامهاي به سعدو قاص اين نظر را بيان كرده و ربطي به وطن پرستي فردوسي ندارد. در صورتيكه تا به حال چنين تلقي شده كه ديالوگهاي انتخابي از سوي هنرمند بيانگر بعضي از نظريات هنرمند ميباشد كه عقيدهاش را از زبان پرسناژها جاري و ساري ميكند. «پروفسور حافظ محمودخان شيراني» در كتاب «شناخت فردوسي» نيز به همين شكل عمل كرده و مينويسد:
«ميهن پرستي و وطندوستي نمايانترين ويژگي فردوسي ميباشد همه شاهنامه و زبان او شاهد بر اين ادعاست. او در اثر ميهن پرستي و احساسات وطني حتي گاهي مذهب را نيز فراموش كرده و ابيات جاويد زير را سروده است:
ز شير شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جايي رسيده است كار
كه ملك عجم را كند آرزو / تفو بر تو اي چرخ گردان تفو
اين تازه استنباط از زبان «پرسناژهاي مثبت» داستان يا منظومه يا فيلم و نمايشنامه است در صورتيكه حتي در مواقعي ميهن پرستي و وطن دوستي از زبان «پرسناژهاي منفي» نيز اخذ ميشود چنانچه در مورد وطن دوستي و ايران پرستي فردوسي بيت مشهور :
همه سر به سر تن به كشتن دهيم / از به كه كشور به دشمن دهيم
را بعنوان سند «ايران دوستي» فردوسي ميدانند در صورتيكه اين بيت در شاهنامه نه زبان ايرانيان بلكه از زبان تركها خطاب به افراسياب ترك – خاقان تركان- است كه تز «حمله بهترين دفاع» را براي افراسياب ارايه ميكنند و اظهار ميدارند كه بهتر است قبل از اينكه ايران به توران حمله كند تركان پيشدستي كرده به ايران حمله كنند و نگذارند كشور و سرزمينشان بدست دشمن (ايران) بيافتد :
چنين گفت لشكر به افراسياب / كه چندين سر از جنگ رستم متاب
سيلحست بسيار و مردان جنگ / دل از كار رستم چه داري به تنگ
سرش را ز زين اندر آور به خاك / از آن پس خود از شاه ايران چه باك
نه كيخسرو آباد ماند نه گنج / نداريم اين رزم كردن به رنج
همه سر به تن به كشتن دهيم / از آن به كه كشور به دشمن دهيم
لذا ميبينيم كه حتي سخنان وطن پرستانه و وطن دوستانه تركان- كه بالطبع بر عليه ايرانيان و فردوسي نيز است- در بررسي و تحليل نهايي جزء «افتخارات ايران پرستي» فردوسي قرار ميگيرد و ارجاع به منشاء آن و اينكه گوينده ترك، چيني، رومي، هندي و … است، كاري عبث ميباشد.
با اين مقدمه ميرسم به اصل موضوع و عنايت به اينكه ديگر كسي در دفاع از فردوسي نفرمايد كه مثلاً اين بيت مثال آورده شده. در شاهنامه از زبان فلانكس يا بهمانكس است يا فلان بيت است در زمان خشم و غضب پدري به دخترش گفته شده كه اين مقولات بر طبق مقدمه فوقالذكر از «مقولات منسوخ» است و ذكر منشاء دليل «برائت» نميشود چون اگر چنان باشد با همان ذكر منشاء اكثر محاسن فردوسي نيز از او حذف ميشود و از شصت هزار بيت مشهور تنها گزارشي از وضع هوا و وضع ستارگان و ماه و خورشيد و توصيف «چهاريار» (ابوبكر،عمر، عثمان، حضرت علي (ع)) و مشتي ستايش نامه و هجونامه «شاعر» از «ناشر» باقي ميماند كه صد بهتر از آن را ديگر شعرا به وجه احسن سرودهاند.
با اين تذكر ميپردازم به ارايه نظريات فردوسي نسبت زنان تا نظر اين شاهنامه سرا در مورد نصف بيشتر جمعيت نه تنها ايران بلكه جهان روشن شود.
فردوسي در شاهنامه معتقد است كه مرد در زندگي نبايد با هيچ زني مشورت نمايد چون هيچ زني داراي راي و تدبير نيست و زني «راي زن» يعني صاحب انديشه و تدبير در دنيا پيدا نميشود لذا ميفرمايد:
مكن هيچ كاري به فرمان زن / كه هرگز نبيني زني رأي زن
او معتقد است كه در زندگي فرد «به اختر» يعني نيك اختر و خوشبخت كسي است كه اصلا از بيخ و بن دختر نداشته باشد و اگر خانوادهاي صاحب دختر باشد «خانوادة بدبخت» محسوب ميشود. او ميفرمايد :
به اختر كس آن دادن كه دخترش نيست / چو دختر بود روشن دخترش نيست
اين در صورتي است كه تركان ضربالمثلي دارند كه ميگويد : قيز اولان ائودن گول، قيز اولميين ائودن كول ياغار يعني از خانهاي كه دختر باشد گل و از خانهاي كه دختر نباشد خاكستر ميبارد. كه كنايه از پاكيزگي مادي و معنوي خانه و خانواده را ميرساند و ارزش گذاري به دختر را در ميان تركان بيان ميكند. به هر حال چون بحث در مورد نظريات فردوسي است برميگردم به ديدگاههاي او تا ببينيم ديگر چه فرمايشاتي در مورد زنان و دختران دارد.
فردوسي معتقد است نه تنها فرد معمولي بلكه حتي پادشاهان نيز اگر دختري داشته باشند با تمامي امكانات مادي و معنوي كه د راختيار دارند صرفاً به خاطر داشتن همين يك دختر «بداختر» يعني «بدبخت و بيچاره» هستند و داشتن دختر حتي براي پادشاهان نيز ننگ است حال چه برسد به افراد معمولي جامعه لذا ميفرمايد :
كرا از پس پرده دختر بود / اگر تاج دارد بداختر بود
«دختر كشي» و «سر بريدن دختران» بلافاصله بعد از تولد از توصيههاي فردوسي است تا پدر دختر دچار «كيميا» يعني «حيله و نيرنگ» دختران نگردد. اين توصيه نسل اندر نسل ميبايد عمل گردد و پسري كه به وصيت پدر و پدربزرگ و نياي خود عمل نكند و از «راه نيا» يعني از راه و روش پدران و اسلاف خود برگردد عاقبت دچار «حيله و نيرنگ» دختر گرديده و آبروي خانواده را بر باد خواهد داد. فردوسي با يادآوري اين توصيه نياكان با تاسف ميفرمايد :
مرا گفت چون دختر آمد پديد / ببايستش اندر زمان سر بريد
نكشتم، بگشتم ز راه نيا / كنون ساخت بر من چنين كيميا
فردوسي معتقد است كه صاحب دختر شدن غير از خريدن طعن و زخم زبان حاصلي ندارد زيرا دختر هميشه باعث سرافكندگي خانواده است و غير از «عيب» بر محاسن خانواده چيزي بر خانواده نخواهد افزود لذا در مورد سوالي در رابطه با دختران ميفرمايد :
چنين داد پاسخ كه دختر مباد / كه از پرده عيب آورد بر نژاد
فردوسي همانطوريكه بهترين دختر را دختري ميداند كه از همان موقع تولد كشته شده و سرش بريده گرديده است همانطور نيز بهترين زن را زني ميداند كه اصلا از مادر متولد نشده و بدنيا نيامده است لذا از بيان داستان سياوش نتيجه ميگيرد كه :
سياوش ز گفتار زن شد به باد / خجسته زني كاو ز مادر نزاد
و بهترين زن را زن بيسر ميداند و ميفرمايد :
زبان ديگر و دلش جاي دگر / از او پاي يابي كه جوئي تو سر
البته از غير از اينها تك مصراعهاي ديگري از قبيل «به دانش زنان كي نمايند راه» و «زنان را زبان كم بماند به بند» يعني زنان سرّ نگه دار نيستند و غيره را نيز ميشود مثال آورد. در شاهنامه بر اساس همين «ديدگاه» بيشتر زنان نسبت به وطن و خانواده خود «خاين» محسوب ميشوند و در نتيجه اعمال خود آبروي وطن و خانواده خويش را ميبرند. «مالكه» – دختر طاير فرمانرواي عرب – كه كشورش مورد تهاجم ايرانيان قرار گرفته و شهر در محاصره است چون با ديدن «شاپور» هوس راهيابي به حرمسراي او را ميكند لذا با قول و قرار گذاشتن با او در دژ را به روي سپاه ايران گشوده و موجب قتل عام اهالي كشورش و كشته شدن پدرش ميگردد. شاپور وقتي «طاير» پدر «مالكه» را دستگير ميكند او را به بدترين شكنجه جلو چشم دخترش ميكشد :
سر طاير از ننگ درخوان كشيد / دو كتف وي از پشت بيرون كشيد
هر آنكس كجا يافتي از عرب / نماندي كه با كس گشادي دو لب
ز دو دست او دور كردي دو كفت / جهان ماند از كار او در شگفت
«شاپور» معشوقه يك شبه خود را نيز فراموش نميكند و همان شب او را نيز ميكشد.
«منيژه» و «فرنگيس» دختران افراسياب نيز موجب شرمندگي خانواده خود و ميهن خويش هستند و عاقبت از توران به همراه دشمنان وطن به ايران فرار ميكنند. «سودابه» همسر كيكاووس – پادشاه ايران- از آن زنان شهوت ران است كه دايم در تلاش براي ارتباط با پسر كيكاوس است.گويا اين ارتباط در ايران قديم رسم فراگير بود و زني ضمن داشتن همسر با پسران و مردان ديگر در ارتباط بودند چه در منظومه «ويس و رامين» در مورد اين ارتباطات زنان شوهردار به صراحت آمده است :
زنان مهتران و نامداران / بزرگان جهان و كامكاران
همه با شوهرند و با دل شاد / جواناني چو سرو و مرد و شمشاد
اگر چه شوي نامبردار دارند / نهاني، ديگري را يار دارند
گهي دارند شويي نغز در بر / به كام خويش و گاهي يار دلبر
انحطاط اخلاقي در نهاد خانواده در ايران قديم بقدري شديد بود كه حتي متاسفانه دو فرزند از يك شوهر نميشد پيدا كرد چنانكه «ملكه شهرو» كه صاحب «سي واند» فرزند است براي نمونه دو فرزندش از يك شوهر نبودند يعني اين زن شوهردار با «سي واند» نفر رابطه داشت:
بچه بوده است شهرو را سي و اند / نزاده است او ز يك شوهر دو فرزند
يكايك را ز نا شايست زاده / بدايه دايگاني شير داده
البته اين انحطاط اخلاقي در نهاد خانواده حتي به رابطه «پدر – دختر» نيز رسيده بود و بهمن – پادشاه ايران – عاشق هماي – دختر خود- شده و هماي از پادشاه ايران به دارا پادشاه بعدي ايران حامله شده بود. فردوسي ميگويد :
يكي دخترش بود نامش هماي / هنرمند و بادانش و پاكراي
همي خواندي ورا چهر زاد / ز گيتي بديدار او بود شاد
پدر بر پذيرفتنش از نيكوئي / بدان دين كه خواني همي پهلوئي
هماي دل افروز تابنده ماه / چنان بد كه آبسن آمد ز شاه
اگر اسلام به ايران نيامده بود با اين روابط آخر و عاقبت مردم ايران معلوم نبود و آمار بچههاي نامشروع شايد بر آمار بچههاي مشروع جهان ميچربيد.
در رابطه با زنان شاهنامه يكي از نويسندگان در مورد مناسبات مردان و زنان شاهنامه جدول جالبي تهيه كرده و آنرا به نوع رابطه زن با شاه و شاهزاده و قهرمان تقسيم كرده و نتيجه گرفته كه از 36 مورد رابطه بررسي شده 9رابطه، داراي ازدواج عادي و 11 مورد تصاحب به زور و تجاوز به عنف و 6 مورد هوسراني و كارهاي شهواني و 6 مورد اظهار عشق ميباشد و نتيجه گرفته است که از 32 مورد رابطه، 26 مورد آن فاقد وجاهت بوده و «مناسبات آنان با زنان مناسباتی است خشن، شهوانی، تابع حسابگریهای کوته نظرانه سیاسی و مالی در بهترین حالت سجل احوالی. آنان عاشق نمیشوند از روی غرض و شهوت هرجان زن زيبا سراغ کنند تصاحب میکنند»
در شاهنامه زنان بقدری کم ارزش جلوه داده میشوند که هیچکدام از مردان شاهنامه اولین قدم را برای برقراری رابطه با زن برنمیدارند و این زنان و دختران شاهنامه است که همیشه دربهدر دنبال مرد هستند و حتی مثل تهمینه –مادر سهراب – حاضرند شبانه و بدور از چشم پدر و مادر با شمعی در دست بسوی رستم رفته و «زن یک شبه» او گرديده و بعد از حاملگی نیز رستم نه خرجی و نه نفقة او را میدهد و حتی از فرزند پس انداخته خود نیز آنقدر بیخبر میماند که در جنگ بصورت ناشناخته او را میکشد.
پرسناژهای شاهنامه بیشتر به «خفت و خیز» با زنان «یک شبه» تمایل دارندو مثل رستم – این سمبل ایرانی گری – عمل میکنند. قباد – پادشاه ایران – موقع فرار از ایران و پناهنده شدن به خاقان ترکان در راه به خانه دهقانی فرود آمده و بعد از هوس همخوابی، دختر دهقان صاحب خانه را پیش او میآورند و او یک هفته با آن دختر به اصطلاح «ماه رو» میماند و بعد :
بدان ده یکی هفته از بهر ماه / همی بود و هشتم بیامد براه
و گویا انوشیروان محصول همین زن یک هفتهای است.
بهرام گور نیز هر کجا زنی مییابد – از دهقان و غیر آن – برای خود زن یک شبه میسازد چون معتقد است :
اگر تاج دارست اگر پهلوان / به زن گیرد آرام مرد جوان
زنان شاهنامه بیشتر کاربرد افزاری دارند و هر کدام برای رسیدن به مقاصدی از سوی مردان مورد استفاده قرار میگیرند : «مالکه» برای باز کردن در دژ شهرخویش، «ناهید» دختر قیصر روم برای رسیدن خسرو پرویز به قدرت شاهنشاهی ، «گردیه» خواهر بهرام چوبین براي کشتن و زهر دادن شوهرش برای باز کردن راه رقیب سیاسی او، «منیژه» دختر افراسیاب برای نجات بیژن از چاه افراسیاب و «دلفروز» مستخدمه قیصر روم برای نجات شاپور ذوالاکتاف از شکنجه قیصر روم «سپینود» دختر شنگل هندی برای نجات بهرام گور از هند و غیره. در ضمن بیشتر زنان شاهنامه طوری انتخاب شدهاند که بیشتر توطئهگرند: دختر اردوان شوهر را زهر میدهد، شیرین، ناهید دختر قیصر روم را مسموم میکند. نوشزاد پسرش را برعلیه پدر (انوشیروان) تربیت میکند. گردیه با گستهم دشمن شوهرش ساخته و شوهرش را میکشد و با گستهم ازدواج میکند و بعد به تحریک خسروپرویز گستهم را نیز مسموم میکند تا همسر شاه گردد و…
در خاتمه لازم به ذکر است که اکثر قریب به اتفاق جادوگران و پتيارگان و عفریتههای شاهنامه از زنان میباشد که در خانها و در جریانات مختلف کشته میشوند چون :
زن و اژدها هر دو در خاک به / جهان پاک از این هر دو ناپاک به


